كوچه- صبح- خارجي
دخترجوان كه پيدا است عجله دارد، پس از چند لحظه انتظار، زنگ آيفون خانه اي را به صدا در مي آورد
دختر: پس چي شد مامان؛ چرا نمياي ديگه؟!
صداي زن: مي ترسم دانشگات دير بشه فريباجون؛ تو برو دخترم؛ برو!
(دختر، در خانه را مي بندد و دور مي شود)
2- ايستگاه اتوبوس- صبح- خارجي/ داخلي
اتوبوس واحد، درايستگاه توقف کرده و گویی راننده قصد حرکت ندارد. مسافران منتظر و معترض، با ناراحتی به راننده چشم دوخته اند... راننده از آيينه بغل، زني ميانسال را مي بيند كه از فاصله اي دور و به سختي به سمت اتوبوس حرکت می کند. او که مشخص است از ناراحتی پا رنج می برد، سعی می کند لنگ لنگان خود را به اتوبوس برساند.
دخترجواني-كه قبلا او را دیده ایم- بر روي يكي از صندلي هاي اتوبوس جابجا مي شود و معترضانه به راننده نگاه مي كند
دختر: چرا واستادي آقا؟! برو ديگه!
راننده: چشم دخترم! منتظر اون خانمم؛ اجازه بده اون بنده خدا سوار شه، حركت مي كنيم!
دختر: اي بابا! همه رو معطل يه نفركردي كه چي؟! راه بيفت ديگه!
راننده: (لبخند مي زند) بازم چشم! اما حالا اين همه عجله براي چي؟! مثلا اگه يه دقيقه دير برسين...
دختر: چرا بحث مي كني آقا؟!... شما راهتو برو!
راننده: اطاعت دخترم!
زن ميانسال كه خودش را به ايستگاه رسانده، در حالي كه به سختي نفس مي كشد، به آرامي از در عقب وارد اتوبوس مي شود و روي صندلي خالي كنار دخترجوان مي نشيند و با تعجب به او نگاه مي كند
زن: واه! تو هنوز نرفتي فريباجون؟!... منتظر من بودي مادر؟!
با حركت اتوبوس، دخترجوان، شرم زده سرش را پايين مي اندازد و درخود مچاله مي شود.
دخترجوان كه پيدا است عجله دارد، پس از چند لحظه انتظار، زنگ آيفون خانه اي را به صدا در مي آورد
دختر: پس چي شد مامان؛ چرا نمياي ديگه؟!
صداي زن: مي ترسم دانشگات دير بشه فريباجون؛ تو برو دخترم؛ برو!
(دختر، در خانه را مي بندد و دور مي شود)
2- ايستگاه اتوبوس- صبح- خارجي/ داخلي
اتوبوس واحد، درايستگاه توقف کرده و گویی راننده قصد حرکت ندارد. مسافران منتظر و معترض، با ناراحتی به راننده چشم دوخته اند... راننده از آيينه بغل، زني ميانسال را مي بيند كه از فاصله اي دور و به سختي به سمت اتوبوس حرکت می کند. او که مشخص است از ناراحتی پا رنج می برد، سعی می کند لنگ لنگان خود را به اتوبوس برساند.
دخترجواني-كه قبلا او را دیده ایم- بر روي يكي از صندلي هاي اتوبوس جابجا مي شود و معترضانه به راننده نگاه مي كند
دختر: چرا واستادي آقا؟! برو ديگه!
راننده: چشم دخترم! منتظر اون خانمم؛ اجازه بده اون بنده خدا سوار شه، حركت مي كنيم!
دختر: اي بابا! همه رو معطل يه نفركردي كه چي؟! راه بيفت ديگه!
راننده: (لبخند مي زند) بازم چشم! اما حالا اين همه عجله براي چي؟! مثلا اگه يه دقيقه دير برسين...
دختر: چرا بحث مي كني آقا؟!... شما راهتو برو!
راننده: اطاعت دخترم!
زن ميانسال كه خودش را به ايستگاه رسانده، در حالي كه به سختي نفس مي كشد، به آرامي از در عقب وارد اتوبوس مي شود و روي صندلي خالي كنار دخترجوان مي نشيند و با تعجب به او نگاه مي كند
زن: واه! تو هنوز نرفتي فريباجون؟!... منتظر من بودي مادر؟!
با حركت اتوبوس، دخترجوان، شرم زده سرش را پايين مي اندازد و درخود مچاله مي شود.