داستان کوتاه چند لحظه انتظار

اطلاعات موضوع

درباره موضوع در تاریخ, در دسته داستان ایجاد شده و آغاز کننده آن Saeed73می باشد و موضوع آن: چند لحظه انتظار است. این موضوع تا کنون 49 بازدید کننده و, 0 پاسخ داشته و 2 بار پسندیده شده...
نام دسته داستان
نام موضوع چند لحظه انتظار
آغاز کننده موضوع Saeed73
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
49
پسندها
2
آخرین ارسال توسط Saeed73

Saeed73

کاربر فعال
نویسنده افتخاری انجمن
عضو افتخاری گروه برنامه نویسی
Jun 16, 2021
147
326
كوچه- صبح- خارجي

دخترجوان كه پيدا است عجله دارد، پس از چند لحظه انتظار، زنگ آيفون خانه اي را به صدا در مي آورد

دختر: پس چي شد مامان؛ چرا نمياي ديگه؟!

صداي زن: مي ترسم دانشگات دير بشه فريباجون؛ تو برو دخترم؛ برو!

(دختر، در خانه را مي بندد و دور مي شود)

2- ايستگاه اتوبوس- صبح- خارجي/ داخلي

اتوبوس واحد، درايستگاه توقف کرده و گویی راننده قصد حرکت ندارد. مسافران منتظر و معترض، با ناراحتی به راننده چشم دوخته اند... راننده از آيينه بغل، زني ميانسال را مي بيند كه از فاصله اي دور و به سختي به سمت اتوبوس حرکت می کند. او که مشخص است از ناراحتی پا رنج می برد، سعی می کند لنگ لنگان خود را به اتوبوس برساند.

دخترجواني-كه قبلا او را دیده ایم- بر روي يكي از صندلي هاي اتوبوس جابجا مي شود و معترضانه به راننده نگاه مي كند

دختر: چرا واستادي آقا؟! برو ديگه!

راننده: چشم دخترم! منتظر اون خانمم؛ اجازه بده اون بنده خدا سوار شه، حركت مي كنيم!

دختر: اي بابا! همه رو معطل يه نفركردي كه چي؟! راه بيفت ديگه!

راننده: (لبخند مي زند) بازم چشم! اما حالا اين همه عجله براي چي؟! مثلا اگه يه دقيقه دير برسين...

دختر: چرا بحث مي كني آقا؟!... شما راهتو برو!

راننده: اطاعت دخترم!

زن ميانسال كه خودش را به ايستگاه رسانده، در حالي كه به سختي نفس مي كشد، به آرامي از در عقب وارد اتوبوس مي شود و روي صندلي خالي كنار دخترجوان مي نشيند و با تعجب به او نگاه مي كند

زن: واه! تو هنوز نرفتي فريباجون؟!... منتظر من بودي مادر؟!

با حركت اتوبوس، دخترجوان، شرم زده سرش را پايين مي اندازد و درخود مچاله مي شود.
 

عقب
بالا