جدیدترین‌ها

شعر و ادبیات گزیده ای زیباترین اشعار و رباعیات عاشقانه ابوسعید ابوالخیر

اطلاعات موضوع

درباره موضوع در تاریخ, در دسته ادبیات ایجاد شده و آغاز کننده آن PracticalSoftمی باشد و موضوع آن: گزیده ای زیباترین اشعار و رباعیات عاشقانه ابوسعید ابوالخیر است. این موضوع تا کنون 44 بازدید کننده و, 0 پاسخ داشته و 0 بار پسندیده شده...
نام دسته ادبیات
نام موضوع گزیده ای زیباترین اشعار و رباعیات عاشقانه ابوسعید ابوالخیر
آغاز کننده موضوع PracticalSoft
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
پسندها
آخرین ارسال توسط PracticalSoft

PracticalSoft

پرسنل مدیریت
مدیر کل انجمن
2020-06-06
3,013
1
161
63
گزیده ای زیباترین اشعار و رباعیات عاشقانه ابوسعید ابوالخیر


گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه
خواهی که دگر به خواب بینی ما را

******

وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا


******


دی شانه زد آن ماه خم گیسو را
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را

******


از چهره عاشقانه ام زر بارد
وز چشم ترم همیشه آذر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشینم
کز ابر محبتم سمندر بارد

******

گفتی که منم ماه نشابور سرا
ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا

******


اول رخ خود به ما نبایست نمود
تا آتش ما جای دگر گردد دود
اکنون که نمودی و ربودی دل ما
ناچار ترا دلبر ما باید بود

******


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

******

ای کرده غمت غارت هوش دل ما
درد تو شده خانه فروش دل ما
رمزی که مقدسان ازو محرومند
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما

******

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

******


تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت
افکند دلم برابر تخت تو رخت
روزی بینی مرا شده کشته بخت
حلقم شده در حلقه سیمین تو سخت

******

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

******

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست

******


شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریه ای که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژه‌ای پنداری
سیخی ست که پاره جگر بر سر اوست

******

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

******

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
جور تو از آن کشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بی خبران بهشت با دوست نکوست

******

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آن که بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست

******

اندر همه دشت خاوران گر خاری ست
آغشته به خون عاشق افگاری ست
هر جا که پریرخی و گل‌ رخساری ست
ما را همه در خورست مشکل کاری ست

******

عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمی شود مگر خویش منست
خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش منست

******

در سلسله عشق تو جان خواهم داد
در عشق تو ترک خانمان خواهم داد

******

آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت
از دل هوس روی نکوی تو نرفت

******

از دفتر عشق هر که فردی دارد
اشک گلگون و چهر زردی دارد
بر گرد سری شود که شوری ست درو
قربان دلی رود که دردی دارد

******

عاشق همه دم فکر غم دوست کند
معشوق کرشمه‌ ای که نیکوست کند
ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
هر کس چیزی که لایق اوست کند

******


ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود
پنداشت رسد به منزل وصل تو زود
گامی دو سه رفت و راه را دریا دید
چون پای درون نهاد موجش بربود

******


گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل

******

بی روی تو رای استقامت نکنم
کس را به هوای تو ملامت نکنم
در جستن وصل تو اقامت نکنم
از عشق تو توبه تا قیامت نکنم

******

جانا من و تو نمونه پرگاریم
سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
در آخر کار سر بهم باز آریم
 
بالا پایین