من از ایــن بغض نفــس گیــر گلــو بیـزارم
از شما ، از خودم ، از عشق ، از او بیزارم
فال هــم قصه ی اندوه مــرا مسخــره کرد
دیگـــر از حافـــظ و از رنـــد و سبـــو بیـزارم
هــر کسی تکــه ای از قلب مـرا با خود برد
مــن از این سینه ی صــد وصله رفــو بیزارم
در دل آینــه مـردی ست همـیشه ، هــر دم
مــن از آن آینـــــه ، آن مــــرد دو رو بیـــزارم
در نمــازم خــم ابروی تــو و چشــم تــو و ...
دیگـــر از مسجـــد و تکبیــر و وضــو بیــزارم
شـاید این خرقه بدوشان همــه نادرویش اند
که مـن اینگونه از ایـن واژه ی " هـو " بیـزارم
بس کـن افسـانه به گـوش مـن دیوانه مخوان
مـن از این قصه ، از ایـن عشق ، از او بیـزارم
سید_محمد_موسوی
از شما ، از خودم ، از عشق ، از او بیزارم
فال هــم قصه ی اندوه مــرا مسخــره کرد
دیگـــر از حافـــظ و از رنـــد و سبـــو بیـزارم
هــر کسی تکــه ای از قلب مـرا با خود برد
مــن از این سینه ی صــد وصله رفــو بیزارم
در دل آینــه مـردی ست همـیشه ، هــر دم
مــن از آن آینـــــه ، آن مــــرد دو رو بیـــزارم
در نمــازم خــم ابروی تــو و چشــم تــو و ...
دیگـــر از مسجـــد و تکبیــر و وضــو بیــزارم
شـاید این خرقه بدوشان همــه نادرویش اند
که مـن اینگونه از ایـن واژه ی " هـو " بیـزارم
بس کـن افسـانه به گـوش مـن دیوانه مخوان
مـن از این قصه ، از ایـن عشق ، از او بیـزارم
سید_محمد_موسوی