آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جای دیگری نشانده بود، ممكن بود من با دیگری دوست شوم. روزی كه همراه ناظم دبیرستان به معلم كلاس اول معرفی شدم، در نیمكت جلو یك جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچهای بود با...
همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .
حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی و بدون...
سیبزمینیهای بدبو
یک داستان زیبا و کوتاه در مورد کینه و نفرت:
معلم یک کودکستان به بچههای کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیبزمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند...