من از ایــن بغض نفــس گیــر گلــو بیـزارم
از شما ، از خودم ، از عشق ، از او بیزارم
فال هــم قصه ی اندوه مــرا مسخــره کرد
دیگـــر از حافـــظ و از رنـــد و سبـــو بیـزارم
هــر کسی تکــه ای از قلب مـرا با خود برد
مــن از این سینه ی صــد وصله رفــو بیزارم
در دل آینــه مـردی ست همـیشه ، هــر دم...