راننده

  1. S

    داستان کوتاه راننده عاشق

    صبح‌ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می‌مانم تا تاکسی مورد علاقه‌ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم ! راننده‌ی پیر و درشت هیکلی با دست‌های قوی و آفتاب سوخته و چشم‌های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می‌گذارد و با آنکه چهار سال...
  2. S

    داستان کوتاه چند لحظه انتظار

    كوچه- صبح- خارجي دخترجوان كه پيدا است عجله دارد، پس از چند لحظه انتظار، زنگ آيفون خانه اي را به صدا در مي آورد دختر: پس چي شد مامان؛ چرا نمياي ديگه؟! صداي زن: مي ترسم دانشگات دير بشه فريباجون؛ تو برو دخترم؛ برو! (دختر، در خانه را مي بندد و دور مي شود) 2- ايستگاه اتوبوس- صبح- خارجي/ داخلي...
عقب
بالا