من چه تنهایم، چه دلگیرم، چه غمگین رهگذر
سیر گشتم از جَهان، دریاب ما را رهگذر
کو بهارم؟ کو نگارم؟ کو رفیقی بابِ میل
چار فصلم شد خَزان، دریاب ما را رهگذر
بس که در اطرافِ خود دیدم سَگِ انسان نما
می روم هر سو دَوان، دریاب ما را رهگذر
حیفِ خوبی های من که مانده حالا بی جواب
گشته ایم ما از بَدان،...
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟...