#آوردهاند_که
روزی وزیر خلیفه به تمسخر بهلول را گفت:"خلیفه تو را حاکم به سگ و خروس و خوک نموده است."
بهلول جواب داد ":پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون منه، که رعیت منی. "
همراهان وزیر همه به خنده افتادند و وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک چوپان بود که یک گلة بزغاله داشت و یک کلة کچل، و همیشه هم یک پوست خیک می کشید به کله اش تا مگس ها اذیتش نکنند. از قضای کردگار یک روز آقا چوپان ما داشت گله اش را از دور و پر شهر گل و گشادی می گذراند که دید جنجالی است که نگو. مردم همه از شهر ریخته بودند...