شعر و ادبیات الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

اطلاعات موضوع

درباره موضوع در تاریخ, در دسته ادبیات ایجاد شده و آغاز کننده آن رزیتامی باشد و موضوع آن: الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم است. این موضوع تا کنون 150 بازدید کننده و, 0 پاسخ داشته و 2 بار پسندیده شده...
نام دسته ادبیات
نام موضوع الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
آغاز کننده موضوع رزیتا
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
150
پسندها
2
آخرین ارسال توسط رزیتا

رزیتا

کاربر(جدید)
عضو افتخاری گروه ادبیات و هنر
Jun 28, 2021
71
128

[H1]
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم​
[/H1]
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟

از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم​
[H1]
[/H1]
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم​
[H1]
[/H1]
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم​
[H1]
[/H1]
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟

ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي

وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون … اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان

به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا

پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی


 

عقب
بالا