داستان کوتاه راننده عاشق

اطلاعات موضوع

درباره موضوع در تاریخ, در دسته داستان ایجاد شده و آغاز کننده آن Saeed73می باشد و موضوع آن: راننده عاشق است. این موضوع تا کنون 61 بازدید کننده و, 0 پاسخ داشته و 2 بار پسندیده شده...
نام دسته داستان
نام موضوع راننده عاشق
آغاز کننده موضوع Saeed73
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
61
پسندها
2
آخرین ارسال توسط Saeed73

Saeed73

کاربر فعال
نویسنده افتخاری انجمن
عضو افتخاری گروه برنامه نویسی
Jun 16, 2021
147
326
صبح‌ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می‌مانم تا تاکسی مورد علاقه‌ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم !
راننده‌ی پیر و درشت هیکلی با دست‌های قوی و آفتاب سوخته و چشم‌های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می‌گذارد و با آنکه چهار سال است بیشترِ صبح‌ها سوار ماشینش می‌شوم ، فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده‌ام !
ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می‌کند ...
ما هر روز از مسیر ثابتی می‌رویم، فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی‌مان را عوض می‌کند. یکی از چهارشنبه‌های آخر ماه به او گفتم : « از این طرف راهمون دور میشه‌ها » ، گفت : « می‌دونم ! » . دیگر هیچکدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می‌رفت و چهارشنبه‌های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می‌کرد ...
چهارشنبه آخرِ ماهِ پیش وقتی از مسیر دورتر می‌رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت : « ببخشید الان برمیگردم » و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم ...
به دست‌هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست‌هایش پیدا بود، پرسیدم : «حالتون خوبه؟» گفت «نه !» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد :
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می‌شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می‌گوید خانواده‌اش اجازه نمی‌دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می‌خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند ، دختر جوان قول می‌دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است !
از راننده پرسیدم : «دختر جوان ازدواج کرد؟» ، نمی‌دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» ، نداشت ! در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود !
راننده گفت : «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم : «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت : «خدا نکنه» ، بعد گفت : «اگر ماه دیگر نیاد می‌میرم!»
 

عقب
بالا