داستان شروعی جدید

اطلاعات موضوع

درباره موضوع در تاریخ, در دسته داستان ایجاد شده و آغاز کننده آن Saeed73می باشد و موضوع آن: شروعی جدید است. این موضوع تا کنون 172 بازدید کننده و, 0 پاسخ داشته و 1 بار پسندیده شده...
نام دسته داستان
نام موضوع شروعی جدید
آغاز کننده موضوع Saeed73
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
172
پسندها
1
آخرین ارسال توسط Saeed73

Saeed73

کاربر فعال
نویسنده افتخاری انجمن
عضو افتخاری گروه برنامه نویسی
Jun 16, 2021
147
326
من دختری بودم فوق العاده مذهبی و درس خون سرم به درس و دینم بند بود. چه میدونستم عشق چیه تا اینکه درسم تمام شد وترم اول دانشگاه بودم بازم فضای دانشگاه ودیدن پسرای جور واجور ودرخواست دوستی وشماره دادن درمن اثری نداشت وسرم پایین و راه خودمو ادامه میدادم تا اینکه دیگه خواستگار پشت سرخواستگار برام میومد.
کسایی که اصلا نمیشناختم و خانواده هم جواب رد میدادن چون میدونستن که اصلا به فکر ازدواج نیستم سنی هم ندارم تا اینکه از یکی دوستام شنیدم بعضی پسرا که داغ دوست شدن رو دلشون گذاشتم پشت سرم حرف زدن و به همه الکی گفتن که من باهاشون دوستم.
مردم هم که دهن بین خیلی برام سخت بود وافسرده شده بودم یعنی به خودم قول دادم اولین خواستگاری که برام اومد باهاش ازدواج کنم تا کسی الکی پشت سرم حرف نزنه چون حس بدی بهم دست میداد خیلی بد.

گذشت و توی یک محرم یکی از فامیلامون طبق عادت هرسالشون اومدن خونه پسرشون چقدر بزرگ شده بود ولی من هیچ حسی بهش نداشتم ولی نگاهاشو نسبت به خودم احساس میکردم اما برام مهم نبود چند روز گذشت و روز یازده محرم بابا و مامانش اومدن خواستگاری وب ابام بهشون گفت که برن تا محرم تمام بشه بعد راجع بهش حرف بزنن.
حالا تو بگو بامن راجع بهش صحبت کردن، اصلأ و أبدا.
منم که از پسره نه خوشم میومد ونه بد. اما در کل نمیخواستمش که با اسرارهای آبجی و مامانم گفتم هر چی شما بگین یعنی درکل اصلأ به فکر ازدواج نبودم گذشت وبعد صفر دوباره اومدن وبابام بدون اینکه از من بپرسه خوب و بدشو بگه خودش جواب بله داد.

من فقط داشتم گریه میکردم حسی بدی داشتم. و قرار عقد رو گذاشتن. بخاطر تعصب من چون میدونست به پسره نزدیک نمیشم همه چیز ظرف چند روز تمام شده و دیگه نه از صورت پرموی من خبری بود ونه از ابروهای پرپشتم. خیلی زیبا شده بودم. آره من سرسفره عقد بودم وبعد از چندین بار خوندن عاقد با تردید و بدون هیچ حسی بله رو گفتم. و بعد از اومدن مجید تازه برای اولین بار دستای مردی رو تو دستم احساس میکردم بازم فقط ترس تو قلبم بود. اما امیدوار بودم فردای اون روز مادر مجید میخواست گربه کشون کنه و اولین جرقه تنفر رو تو قلبم روشن کرد.

فهمیدم اصلأ خانواده اش به دلم نیست و مجیدم هیچ طرفداری ازم نکرد کم کم هرچی از عقد میگذشت تازه میفهمیدم مجید خیلی بچه ننه و لوسه و فقط براش زن گرفتن که پاسخ خوراک و پرکردن تنهایی و احتمالأ پاسخ نیاز جنسیش رو بده نه محبتی بلد بود نه نازخریدنی.

من باید نقش مادر براش ایفا میکردم خدای من چه بلایی سرم آمده با تمام وجود بدبختی رو حس میکردم خیلی پژمرده شده بودم دانشگاه که میرفتم هنوز خیلیا بهم علاقه مند بودن اما من توحال و هوای خودم بودم هر روز که میگذشت به زیبایی من افزوده میشد دیگه مثل قبل بیرون نمیرفتم یک آرایش ملایم زیبایی دوصدچندانی به من می افزود. تا که یک روز برای تحویل گرفتن سیم کارت هدیه ام به اداره پست رفتم و مأمور پست که پسرکی قد بلند وسیمایی زیبا بود شماره من رو خواست تا رو فیش ثبت کنه از اون روز به بعد پیامهای عاشقانه ای میفرستاد و من که میدونستم کیه بی محابا میگفتم مزاحم نشو.

ولی به تلاش خودش ادامه میداد و من بدون جواب میذاشتمش و بادوستم به پیاماش میخندیدیم چندماهی گذشت و من برای مجید باید فتو سند ازدواج رو فاکس میکردم مجید همچنان بی احساس بود ومن هرچی هم باهاش حرف میزدم بی فایده بود.
ما در شهر دیگری و مجید در شهر دیگری بود. با دوستم به یک پست بانک رفتیم که مدارک رو فاکس کنیم اونجا یک پسرسفید و لاغر کار میکرد سردماغش یه کم به پایین بود مثل طوطی ها ولی چهره مهربونش و موهای ویزویزیش به دل می نشست. بعد از انجام دادن کار من و دوستم کلی به قیافه پسره خندیدیم و مسخره اش کردیم که مسخره کردن من همانا وگرفتارشدن من همانا.

سعید همون مأمور اداره پست. پست بانک رو بهمون نشون داده بود که به رایگان (برای پاچه خواری) کارتون رو انجام میده اینم کلی پول ازمون گرفت. ما بلندبلند هم به اون هم به خودمون هم به این پسره میخندیدیم اینقد که تا منو رها بهم نگاه میکردیم مثه بمب منفجرمیشدیم و اشکامون از فرط خنده از چشامون جاری میشد و مدام تکرارمیکردیم چقد از این دخترایی که تو خیابون نیششون تابناگوششون بازه بدمون میاد.

چند روزگذشت ویک مزاحم جدید پیدا کرده بودم خدای من این بازکیه شمارمو که کسی نداشت همش دلشوره داشتم خیلی متین صحبت میکرد تو پیامایی که میداد و تمنا میکرد زنگ که میزنه جواب بدم منم که درسته قرارداد بین من ومجید چند تا خط رو کاغذ بود وهیچ حسی بینمون نبود. اما باز امیدوار بودم. چندماه گذشت و مجید دریغ از یک پیامک سفید به قول خودش میخواست بهم بفهمونه تحمل دوری منو داره. آخه یکی نیس بهش بگه الان تو باید همش قربون صدقه ام بری گذاشتی رفتی که بگی دوسم نداری که میتونی دوریمو تحمل کنی.

پشیمون شده بودم همش به خودم لعنت میفرستادم از این طرف ه

م این مزاحم دیوونه کرده بود منو از بس دپرس بودم گفتم بهتره جوابشو بدم.
الو...الو...خانم فلانی.
قطع کردم خدای من این منو از کجا میشناسه. قلبم تند تندمیزد شاید ازطرف مجید باشه اما نه منکه اونقد براش مهم نیستم شاید شاید...
دوباره و دوباره و صدباره زنگ خورد و من با دستی لرزان و صدایی که وحشت ازش میبارید گفتم شما... شماازجونم چی میخوای.
بریده بریده حرف میزدم شما کی هستی آقا مزاحم نشو منو ازکجامیشناسی. صدایی رسا به گوشم رسید من اسمم هادی اصلأ قصد مزاحمت ندارم دوس نداشتی وقتی حرفاموشنیدی دیگه جواب نده اصلأ دیگه زنگ نمیزنم فقط باهام حرف بزن چهره ی معصومت جلو چشمم هست من عاشقت شدم.

آقابس کن من نامزد دارم. همه دخترا اول همین رومیگن. نخیرآقا به سلامت. وقطع کردم صداش برام خیلی آشنا بود. انگار سالها با این صدا زندگی کردم اما محل نذاشتم. وزنگ زدم مجید تا از فکره صدای قشنگ و با محبتش در بیام . اما مجید مثه همیشه سلام خوبی خداحافظ .اصلأ دلربایی رو بلد نبود گوشی رو پرت کردم یک گوشه وخوابیدم.

صبح شد داشتم دانشگاه میرفتم تو راه همون پسره پست بانکی رو دیدم چه باوقار راه میرفت محو تماشاش بودم که به یک باره منو متوجه شد نگاهم رو دزدیدم و به راهم ادامه دادم و باخودم فکرمیکردم چی میشد مجید اینقد وقار داشته باشه و لوس و بچه ننه نباشه. که باز دیدم گوشیم صدا داد پیامک بود از طرف مزاحم. باز کردم خانم فلانی تو رو خدا. گوشی رو بدون جواب گذاشتم تو کیفم و به راهم ادامه دادم. شب شد پیامک شب بخیر از طرف مجید نه ازطرف مزاحم. یک لحظه فکرکردم این مزاحم اگه پست بانکی باشه نه نه اصلأ امکان نداره.

گوشی رو برداشتم و تایپ کردم شب شما هم بخیر مزاحم.
دیدم پیامها پشت سرهم شد
وای بالاخره جواب دادی
میدونستم خدا منو دوست داره خودتی که جوابم رو دادی وای خدا جونم دستت دردنکنه وهی پیام داد.
ومنم خوابیدم بدون اینکه جوابش روبدم.فردا صبح دیدم باز برام پیامک اومده اسمش رو مزاحم ذخیره کرده بودم سلام صبح بخیرعزیزم.فقط با این پیاما حسرت مجید رو میخوردم. جوابش رو دادم صبح شماهم بخیر سردو بی روح بودم.
خوب خوابیدی عزیزجان.
به شما چه!
فدای سرت هرچی دوس داری بهم بگو فقط جوابم رو بده.
خسته نشدی بس پیام و زنگ زدی بس کن آقا دیگه.
نه خسته نمیشم اینقد التماست میکنم تا عمرم تمام بشه.
آخه چرا مگه دیوونه ای؟!
آره دیوونه تو شدم.
چه حرفا ندیده و نشناخته.
دیدن که دیدمت اما شناختن هم دلم به من دروغ نمیگه.
کی هستی کجا منو دیدی شماره منو از کی گرفتی؟!
اگه بگم شاید از دستت بدم.
بگو نترس همینجوری هم من نفری نیستم باتو راه بیام یابگو یاجوابت رو نمیدم.بای
نه نه نروووو
باشه میگم
من هادی هستم
پشت سرهم پیامک میداد وازمن خواهش میکرد نرم.
منو از کجا میشناسی؟
یادته آمدی پست بانک
تازه فهمیدم که بله خودشه دماغ طوطی.

گفتم خب به نظرت خوشگلی چی داری راه افتادی دنبال من شمارمو از کجا آوردی؟
نه قشنگ نیستم اما به دلم نشستی.شماره ات بماند ازیک جایی.
اما انصافأ زیبا بود به دل منم نشسته بود جای خالی مجید رو برام پرمیکرد محبت میکرد بهم انگار سالهاس دوسش دارم اما به روش نیاوردم دیگه بهم اس میدادیم صحبت هم میکردیم باهاش دردو دل میکردم. اونم گوش میداد و بهم امید میداد.
خیلی بهم وابسته شدیم یک شب خیلی اسرار کرد به دیدنش برم و منم دلم میخواست ببینمش اما از حرف مردم و اینکه کسی ببینه منو وحشت داشتم. اما فردا شد حمام رفتم عطر مخصوصم رو زدم به خودم رسیدم ورفتم محل کارش.

ببخشید آقا شارژ میخواستم بلند شد وبا لبخندی موقر پاسخ داد چشم همراه یا ایرانسل گفتم ایرانسل لطفأ.
پول روگذاشتم شارژ رو برداشتم ده ثانیه بدون کلامی توچشماش زل زدم دلم لرزید بدون خداحافظی سرم رو انداختم اومدم بیرون تمام بدنم یخ کرده بود اما پیشونیم عرق داشت.
دیگه چند روز یه بار بهش سرمیزدم چون احساس دلتنگی میکردم اما اصلأ رفت و آمدام خوب نبود. تا اینکه قرار شد با ماشین بریم دور بزنیم. طوری که کسی بهمون شک نکنه. جای پاساژ منتظرش بودم وسرم پایین دیدم بوق میزنه چند تابوق و صدا به خودم اومدم. آره خودشه بایک پیکان دربو داغون اومده بود.

منم که از این ماشین تاریخی بیزار. رفتم و عقب نشستم اسرار که بیا جلو بشین شک میکنه کسی ببینه گفتم نه و چادرم رو سفت چسبیدم حرکت کردیم رفتیم دور زدیم حسابی خوش گذشت وقت خدافظی هادی میخواست گوشیمو ببینه تا خواستم بدم دستمو لمس کرد صدای قلبمو داشت میشنید اما ول کن نبود میخواست ببوسه منو که با مخالفت من روبه رو شد اما به زور گونه ام رو بوسید و این شد آغاز یک عشق.

یک لحظه نبود که از هم بی خبر باشیم همش پیامک میدادیم بهم و با هم بیرون میرفتیم بهترین روزای عمرم رو داشتم تجربه میکردم. عشق محبت شادی نشاط تکیه گاه وای اصلأ باورم نمیشه. همه چیز عالی بود. کاش هیچوقت تمام نشه. اما خیلی زود روز
ای خوشم داشت رنگ سیاهی میگرفت. آره مجید اومده بود. اومده بود. مراسمش رو بگیره هرچی بهش گفتم نمیخوامت دوستت ندارم یکی دیگه رو دوست دارم لج کرده بود و حالیش نبود.

باهادی رفته بودیم بیرون یک حسی به من میگفت این آخرین باره که باهاش میام بیرون کلی گریه کردیم تازه هادی بهم گفت که اگه نباشم میمیره.
میگفت احساس میکنم قلبم از بدنم جداشده مجید اومده بود هرچی پاشو بوس کردم هرچی گفتم به درد هم نمیخوریم گوشش بدهکار نبود.

هر راهی رو فکرکردم خوبه واسه عقب افتادن مراسم رفتم با سنگ اینقد زدم رو دستم که سیاه وکبود شد اما شانس بدمن نشکست.
به هادی گفتم ترامادول برام گیر بیاره اما مخالفت کرد آخر سر گیر آوردم و خوردم وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم واقعأ دوست داشتم بمیرم.
اما همبستر با مجید نشم آخر سر روز مراسم فرا رسید انقد مریض بودم که نا نداشتم و همه هم مراقبم. گوشی رو ازم گرفته بودن. وقتی میرفتم آرایشگاه خودمو جلو ماشین هادی که دنبالم گریه میکرد انداختم.

ماشین به شدت به من برخورد کرد و صورتم به آسفالت خورد با صورت خونین و مالین رفتم آرایشگاه عصر بود آرایشگرکارش تمام شده بود با غصه فراوان و صورت داغون زیباشده بودم اشک امانم رابریده بود جای خالی هادی رو احساس میکردم وقتی مجید دستمو گرفته بود از دنیا متنفر بودم و دستم رو پس میکشیدم.

ماوصله هم نیستیم تورو خدا ولم کن هادی پشت ماشین عروس بود با همون پیکان که دلم پرمیکشید منم توش باشم هادیم گریه میکردمنم بلند بلند فریادمیزدم و اشک میریختم آهنگ موردعلاقه هادی رو دستگاه پخش ماشین مجید بود خانم من قدش بلنده محشری از هلنده ..

قلبم داشت منفجر میشد کاش میمردم خدایا جهنمت رو دیدم. شب زفاف شد لباسم رو در نمیاوردم فریاد میزدم مجید لخت تو بالین من بود و من چشام رو بسته بودم وفقط گریه و هادیم رو صدا میکردم چقد این شب بر هادی سخت گذشت خدا میدونه. به زور کتک لباسام رو در آورد و دنیا جلوی چشمام سیاه شد.
کاش مرده بودم کاش بمیرم
فردای روز گوشی پیدا کردم و به هادی زنگ زدم گریه کرد گریه کردم همه چیز تمام آره تمام شد اما من بازم میخوامت غلط کردم برگرد عشقم طلاق بگیر بیانفسم بیا عمرم دارم میمیرم اومدم تو رو از امام رضا بخوام وهمچنان گریه.

من رفتم شهری دیگه و از هادی دور شدم اما به هزار بدبختی براش زنگ میزدم و مجید تا جاداشت میزد منو دلخوشیم فقط آهنگای مشترک من و هادی بود مجید رو نمیذاشتم دس بهم بزنه حجاب میکردم خیلی دوران سختی بود یک سال گذشت و حامله شدم کم کم هادی سرد شد و گفت به فکر بچه و زندگیت باش پات نشستم اما برنگشتی قسمت ما این بود اسم پسرم رو اسمی که هادی دوس داشت گذاشتم اسم داداش شهیدش رو.

الان تولد یک سالگی پسرم هست و جشن عروسی هادی خدایا چقد دنیات مضخرفه چقد بی رحم هادی برای همیشه رفت ومن سعی کردم به مجید عادت کنم هفت سال از ازدواج من ومجید میگذره الان خیلی خوب شده پخته شده و منو خیلی دوست داره و منم دوسش دارم اما عاشقش نیستم دلم همون روزا مرد اما عقلم زنده شد
دوست داشتن بهتراز عشقه و من الان خیلی زیباتر از گذشته ام زندگی خوب وخوشی دارم واین یعنی شروعی دوباره...
 

  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ali
عقب
بالا