داستان کوتاه وای اگر پرنده‌ای را بیازاری

اطلاعات موضوع

درباره موضوع در تاریخ, در دسته داستان ایجاد شده و آغاز کننده آن رزیتامی باشد و موضوع آن: وای اگر پرنده‌ای را بیازاری است. این موضوع تا کنون 74 بازدید کننده و, 0 پاسخ داشته و 4 بار پسندیده شده...
نام دسته داستان
نام موضوع وای اگر پرنده‌ای را بیازاری
آغاز کننده موضوع رزیتا
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
74
پسندها
4
آخرین ارسال توسط رزیتا

رزیتا

کاربر(جدید)
عضو افتخاری گروه ادبیات و هنر
Jun 28, 2021
71
128
وای اگر پرنده‌ای را بیازاری

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت.

بال‌هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می‌دانست که خواهد مُرد. اما پیش از مردنش مروّت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.

پسرک پرنده را در دست‌هایش گرفته بود تا شکار خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود.

پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش می‌دانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده. یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه. حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه دیگر است. و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر؛ و کیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ‌ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد.

وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مُرد؛ زیرا هر حلقه را بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.

پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.
وای اگر پرنده‌ای را بیازاری...!


نویسنده: عرفان نظرآهاری
از کتاب: هر قاصدکی یک پیامبر است
 

عقب
بالا