لپ تاپ را روشن کردم. گرمای لپ تاپ پاهایم راگرم می کرد. دریک صبح سرد این گرما ازیک لیوان قهوه ی تلخ با شکلات داغ برایم بهتربود. یک روز مثل روزهای دیگر بازهم تکلیف وکپ زدن بهانه آوردن دلیل های بی خودی آوردن وازاین دست.گاهی آن قدر بهانه می آوردم که خودم حاضرنبودم به حرف هایم گوش بدهم. بقیه روزهم که یک زندگی حیوانی غذا بخورم بخوابم داد بزنم .
درست بادم نمی آید چه وقتی گریه کرده ام؟ دوماه پیش ، سه ماه پیش ..... . اما تادلتان بخواهید خندیده ام. کتاب هارادرکیفم می گذارم کش هایم راپایم می کنم ، درخانه رامی بندم هوا سردترشده است. دقیق نمی دانم ساعت چند است فکرمی کنم حدود 4 بعد ازظهر. درراه رفتن به کتابخانه ازپارک ردمی شوم. گروهی را گوشه ی پارک می بینم که چند کتاب جلویشان بازاست احتمالا درس می خوانند؛ نه بهانه اشان درس خواندن است کاردیگری می کنند. به هرحال این هم روشی است برای دور زدن !
جلوتر می روم به کتابخانه می رسم.خدارا شکر امروز دوشنبه است خبری ازشلوغی نیست .
با کتابدار سلام وعلیکی می کنم . گوشه ی کتابخانه محل کتاب های فیزیک است جایی که من علاقه خاصی به آن دارم.به حرف های کتابدارگوش می دهم دقت که می کنم می فهمم با رییس کتابخانه دعوایش شده است.
آقای پورمهدی: شماکه پولدارید اینجا پیدایتان نمی شود؟ به هرحال امروز می خواهند دیوارهارارنگ کنند .حرفش را قطع می کند و تلفن را زمین می کوبد. احتمالا رییس جواب بدی به اوداده است برافروخته می شود ازصندلی بلند می شود می رود که به دست وصورتش آب بزند.
می فهمم که باید زودتر ازکتابخانه خارج شوم. به کتاب ها نگاهی می اندازم: فیزیک مفهومی، فیزیک پایه، دخترگالیله، نجوم به زبان ساده و..... دو قفسه آن طرف تر رمان های خارجی بود. سری به آن جا می زنم. حوصله ی خواندن هیچ کدام ازاین کتاب ها رانداشتم. ساعت چهارونیم است. خودم راجمع وجورمی کنم تا آماده ی رفتن بشوم.
سمت چپ کتابخانه ام ناگهان صدایی می آید.گوشم راتیزمی کنم سکوت مرگباری همه جارافراگرفته است صدای کامپیوترهاوبخاری نمی آید.یرم راکه بلندمی کنم همه چراغ ها خاموش شده است. صدای صحبت وقدم زدن نمی آید.خودم راتک وتنها درقبرستانی می بینم. ترس همه ی وجودم را می گیرد انگار برق رفته است نه چیزمهم تری است.صدای نخراشیده مردی رامی شنوم : همه بخوابن روی زمین! هو کتابدار باتوام!
متوجه حرف هایش نمی شوم باخودم می گویم:نکند این جارا با بانک اشتباه گرفته است.
همان مرد این جمله رامی گوید: کاریوکه گفتم انجام بده وگرنه یه یوله حرومت می کنم.
باشنیدن این جمله زبانم بندمی آید ماجراجدی است. بدنم عرق کرده است کنترل دست وپایم را ازدست می دهم بی اختیار پاهایم شروع به لرزیدن می کند .نفسم عمیق می شود قلبم دارد ازجاکنده می شود. شوک آدرنالین کارخودش راکرده است اما من مجبورم خودم را آرام کنم ویک گوشه بنشینم.نگاهی به دورواطراف می اندازم پنجره هایی بالای کتابخانه هست اما کوچک است جوری که حتی یک پایم هم ازآن ردمی شود. صدای کفش می آید خودم راآماده می کنم .
یک دو سه، چشمم رابازمی کنم : هیکل درشتی رامقابل خودم مب بینم. چهره اش راپوشانده است. هیکل ورزشکاری او توجهم راجلب می کند بدون این که ازمن چیزی بپرسد، با دو دستش مرا از زمین بلند کردند و وسط سالن کتابخانه نشاند.اطرافم را نگاه کردم چندنفربودند که کتابدارهم جزو آن هابود. نگرانی درچهره وچشم همه ی افراد دیده می شد. الان چیزی جزاین که بدانند آینده شان چه خواهد شد برایشان اهمیتی نداشت. افرادی که الان می شد به آن ها گفت گروگانگیر به همه جا سرک می کشیدند. بعدازاین که مطمئن شدند دیگرکسی درکتابخانه نیست به سمت مان آمدند .
یکی ازآن ها صدایش رابلند کرد و گفت: ما باشماها کاری نداریم قرارم نیست بلایی سرتون بیاد ما فقط یه کتاب را می خوایم فعلا هم که مهمون ماهستید!
چهارنفربود. ساعتم را نگاه می کنم ساعت حدود 6 است . خانواده ام آرام آرام نگران من شده اند من هم نگران آن ها شده ام. سابقه نداشته است که من اینقدر تاخیرکرده باشم .
یکی از گرروگانگیرها آمد و کتابداررا از جمع ما جداکرد. آن رابه یکی ازسالن ها مطالعه بردند. فرد دیگری ازآن ها مراقب ما بود اسلحه ای هم دستش بود. یکی از کسانی که گروگان گرفته شده بود خودش راتکانی داد وآرام گفت: می توانیم به جایی تلفن بزنیم ؟ تااین را گفت همه سری تکان دادند مرد داد زد :نه! اصلن می خوای بیای جای من وایستی؟
این راکه گفت حساب کاردستمان آمد فهمیدیم که درچه مخمصه ای گیرکرده ایم .فرصت کردم باخودم فکرکنم . به خودم فکرمی کردم دردلم به وضعیت خودم گریه می کردم وضعیتی که هرلحظه ممکن بود بدتربشود.کارهایم را از جلوی چشمم می گذراندم براین خوب بود همین که توانسته بودم فکرکنم برایم غنیمت بود غنیمتی که ثانیه ثانیه اش برایم ارزش داشت. روزهایم رابیهوده ازدست داده بودم . بعداز مدت ها گریه کردم من زندگی ام
را جایی پیداکردم که هرلحظه ممکن بود تمام شود .
درهمین افکاربودم که صدای آژیرآمد درچشم به هم زدنی چند ماشن پلیس جلوی درکتابخانه بودند، تاجایی که من می توانستم دو ماشین پلیس جلوی دربود. یکی ازآن ها بلندگویی دردست گرفته بود ومی گفت : همه جا تحت محاصره است بهتره اسلحه هاتون روروی زمین بذارید .
پلیس یگان ویژه بود کاری جدی شده بود و ازحالت یک شوخی ویا یک بازی بچگانه درآمده بود .بیش تراز خودم نگران خانواده ام بودم برای اولین بارواقعا کسی رابیشترازخودم دوست داشتم اگرخانواده ام راتاحالا دوست داشتم به خاطراین بود که آنها کسانی بودند که من را دوست داشتند وبه من محبت می کردند. یعنی خودم رادوست داشتم. ساعت شش ونیم شده بود
حدود دوساعت ازشروع این ماجرامی گذشت. دراین دوساعت زندگی من عوض شده بود. صدای اذان راشنیدم صدای که بارها به گوشم خورده بود. می خواستم ازگروگانگیرهااجازه بگیرم که نمازبخوانم بعدباخودم فکرکردم این ها اجازه نمی دهند. نمی دانستم حکم نماز دراین جا چیست ولی تیمم کردم والله اکبرراگفتم درسجده رکعت آخربودم که صدای گریه ای راشنیدم سلام راکه گفتم رویم رابرگرداندم کتابدار بود .بی اختیار گریه می کردو باخودش حرف می زد. لابه لای حرف هایش چیزهایی می گفت یه چیزی ازحرف هایش دستگیرم شد. ازکتابی صحبت می کرد فکرکنم بوستان سعدی بود یه نسخه قدیمی .معلوم شد مه همه این ماجراها به خاطراین کتاب است باورم نمی شد که یک کتاب خطی ارزشمند درهمچنین کتابخانه محلی کوچک باشد.
گروگانگیرها به سمت ما آمدند ومارابازرس بدنی کردند هرچیزی که به نظرشان خطرناک بودرازما گرفتند از موبایل ولپ تپ گرفته تاکلید وکمربند. صدای سرفه مردی می آمد گوشه لبش خون چکیده بود دردستش اسپریی بود . بعد از چند ثانیه بیهوش شد.
بعدازاین که او بیهوش شد همه چیزبه هم ریخت گروگانگیرها به سالن ریختند وهمه چیزرآرام کردند. مردی که کت شلوارپوشیده بود گفتم من دانشجوی پزشکی ام حال این آدم اصلن خوب نیست باید یه کاری کرد . گروگانگیر اصلی گفت می تونی بری بالا سرش. بعدازچند دقیقه حال مریض بهترشد.
صدای رعدوبرق آمد. صدای قطره های باران که روی برگ ها می خوردند به گوش می رسید بوی باران درسالن کتابخانه پیچید.باران کم کم زمین ها اطراف کتابخانه راخیس می کرد قطره های باران روی شیشه ها می چکید. سکوت رازآلودی برهمه جا حکمفرماشده بود . بعدازچند دقیقه چند نفرجلوی درکتابخانه آمدند خوب نگاه می کنم آن ها خانواده من بودند چهر شان رانمی توانستم دقیق ببینم همین که آن هارادیدم خوشحال شدم همین که آن هازنده بودند برایم کافی بود. دلم برای آن ها می سوخت آن ها وضعیتی بدتر ازمن داشتند.
ناگهان تلفن ها زنگ خوردند.گروگانگیرها نمی خواستند به تلفن جواب بدهند.بعدازاین که تلفن سه بارزنگ خورد.
گروگانگیراصلی گوشی رارداشت بعد ازچندثانیه گفت :فک می کنی می تونه ماروتسلیم کنی ؟
بعدهم تلفن رازمین کوبید. بعدبا سرعت وعصبانیت سیم های تلفن رادرآورد وعملا دیگربا خارج هیچ ارتباطی نداشتیم .افسری که بیرون بود بعد ازاینکه فهمید با تلفن نمی تواند باآن ها صحبت کند. بلندگو را در دستش گرفت: به نفعتونه که تسلیم شید اگرتسیلیم نشد بدونید که کارتون تمومه.
افسرمنتظر پاسخ گروگانگیرها مانده بود آن هاهم به حرف افسرپاسخ ندادند.افسر بازهم گفت: به نفعتونه که تسلیم شید به شما هشدارمی دهم . ساعت 9 شب بود. افسر:فک می کنم شما حرف من رومتوجه نمی شید! الان یک مشت اجنبی ازکاری که توکردی خوشحالند همه تلویزیون های دنیا دارن حماقت تورونشون می دن بی بی سی صدای آمریکا همه شون نمی دونن ازخوشحالی چی کارکنن توداری گورخودت می کنی ، می خوای گوش نکن!
بعدازچند دقیقه افسر یک جمله گفت: حکم قتل خودت راامضا نکن!
همه چیز به هم ریخت گروگان ها پچ پچ می کنند گروگانگیرها هم فهمیدند که کارشان تمام شده است.
دستم راتوی جیب خودم کردم یه چیزی پیداکردم نمی دونم چی هستش تازه یادم آمد این بی سیمی بود که من ودوستم ساخته بودیم تاهروقت هرکداممان درمشکلی افتادیم به نفردیگر اطلاع دهیم. به زور توانستم به اوبفهمانم که من الان گرفتارم وآدرس کتابخانه رابه او دادم.
یک ربع بعد فردی خودرا از نوارها ردکرد وازلابه لای مردم خودرابه دم درکتابخانه رساند. اودوستم بود . به اونگاه کردم چشم هایش ازتعجب باز ماند خیره شد.
گروگانگیر اصلی پاهایش شل شد وروی زمین افتاد. پلیس دوستم رازروی پنجره جداکردند .تازه فهمیدم چه کارکردم.
گروگانگیر اصلی یک گوشه نشسته بود الان ساعت9:35 دقیقه بود. گروگانگیربه زور خودش رازروی زمین بلند کرد کتاب خطی راگرفت وبعد صدایش را بلند کرد: ازهمه تون عذر می خوام نمی دونستم باین کارم چه ضربه ای به شما می زنم. من یه آدم بدبختم که به خاطر مواد کارم به ابنجا رسید من نمی خواستم من نمی خواستم بعد سراغ من آمد اسلحه اش راپشت گردنم گذاشت گفت به محض این که ا
ز دربیرون اومدیم به سمت پل هوایی می دوییم. به سمت درحرکت کردیم دررابازکرد پلیس ها که مارا محاصره کردند عقب رفتند دوستم داشت جان می داد بعد یکدفعه گروگانگیرمن راگرفت وبه سمت پل دوید دوستم هم به دنبال ما می دوید همه جا خیس شده بود باران می بارید .ازپله های پل بالا می رفتیم به بالای پل رسیدیم دوستم دوپله پایین تربود. صدای گلوله آمد مرد ازپل به پایین پرت شد دوستم ایستاد همه چیزتمام شده بود.
درست بادم نمی آید چه وقتی گریه کرده ام؟ دوماه پیش ، سه ماه پیش ..... . اما تادلتان بخواهید خندیده ام. کتاب هارادرکیفم می گذارم کش هایم راپایم می کنم ، درخانه رامی بندم هوا سردترشده است. دقیق نمی دانم ساعت چند است فکرمی کنم حدود 4 بعد ازظهر. درراه رفتن به کتابخانه ازپارک ردمی شوم. گروهی را گوشه ی پارک می بینم که چند کتاب جلویشان بازاست احتمالا درس می خوانند؛ نه بهانه اشان درس خواندن است کاردیگری می کنند. به هرحال این هم روشی است برای دور زدن !
جلوتر می روم به کتابخانه می رسم.خدارا شکر امروز دوشنبه است خبری ازشلوغی نیست .
با کتابدار سلام وعلیکی می کنم . گوشه ی کتابخانه محل کتاب های فیزیک است جایی که من علاقه خاصی به آن دارم.به حرف های کتابدارگوش می دهم دقت که می کنم می فهمم با رییس کتابخانه دعوایش شده است.
آقای پورمهدی: شماکه پولدارید اینجا پیدایتان نمی شود؟ به هرحال امروز می خواهند دیوارهارارنگ کنند .حرفش را قطع می کند و تلفن را زمین می کوبد. احتمالا رییس جواب بدی به اوداده است برافروخته می شود ازصندلی بلند می شود می رود که به دست وصورتش آب بزند.
می فهمم که باید زودتر ازکتابخانه خارج شوم. به کتاب ها نگاهی می اندازم: فیزیک مفهومی، فیزیک پایه، دخترگالیله، نجوم به زبان ساده و..... دو قفسه آن طرف تر رمان های خارجی بود. سری به آن جا می زنم. حوصله ی خواندن هیچ کدام ازاین کتاب ها رانداشتم. ساعت چهارونیم است. خودم راجمع وجورمی کنم تا آماده ی رفتن بشوم.
سمت چپ کتابخانه ام ناگهان صدایی می آید.گوشم راتیزمی کنم سکوت مرگباری همه جارافراگرفته است صدای کامپیوترهاوبخاری نمی آید.یرم راکه بلندمی کنم همه چراغ ها خاموش شده است. صدای صحبت وقدم زدن نمی آید.خودم راتک وتنها درقبرستانی می بینم. ترس همه ی وجودم را می گیرد انگار برق رفته است نه چیزمهم تری است.صدای نخراشیده مردی رامی شنوم : همه بخوابن روی زمین! هو کتابدار باتوام!
متوجه حرف هایش نمی شوم باخودم می گویم:نکند این جارا با بانک اشتباه گرفته است.
همان مرد این جمله رامی گوید: کاریوکه گفتم انجام بده وگرنه یه یوله حرومت می کنم.
باشنیدن این جمله زبانم بندمی آید ماجراجدی است. بدنم عرق کرده است کنترل دست وپایم را ازدست می دهم بی اختیار پاهایم شروع به لرزیدن می کند .نفسم عمیق می شود قلبم دارد ازجاکنده می شود. شوک آدرنالین کارخودش راکرده است اما من مجبورم خودم را آرام کنم ویک گوشه بنشینم.نگاهی به دورواطراف می اندازم پنجره هایی بالای کتابخانه هست اما کوچک است جوری که حتی یک پایم هم ازآن ردمی شود. صدای کفش می آید خودم راآماده می کنم .
یک دو سه، چشمم رابازمی کنم : هیکل درشتی رامقابل خودم مب بینم. چهره اش راپوشانده است. هیکل ورزشکاری او توجهم راجلب می کند بدون این که ازمن چیزی بپرسد، با دو دستش مرا از زمین بلند کردند و وسط سالن کتابخانه نشاند.اطرافم را نگاه کردم چندنفربودند که کتابدارهم جزو آن هابود. نگرانی درچهره وچشم همه ی افراد دیده می شد. الان چیزی جزاین که بدانند آینده شان چه خواهد شد برایشان اهمیتی نداشت. افرادی که الان می شد به آن ها گفت گروگانگیر به همه جا سرک می کشیدند. بعدازاین که مطمئن شدند دیگرکسی درکتابخانه نیست به سمت مان آمدند .
یکی ازآن ها صدایش رابلند کرد و گفت: ما باشماها کاری نداریم قرارم نیست بلایی سرتون بیاد ما فقط یه کتاب را می خوایم فعلا هم که مهمون ماهستید!
چهارنفربود. ساعتم را نگاه می کنم ساعت حدود 6 است . خانواده ام آرام آرام نگران من شده اند من هم نگران آن ها شده ام. سابقه نداشته است که من اینقدر تاخیرکرده باشم .
یکی از گرروگانگیرها آمد و کتابداررا از جمع ما جداکرد. آن رابه یکی ازسالن ها مطالعه بردند. فرد دیگری ازآن ها مراقب ما بود اسلحه ای هم دستش بود. یکی از کسانی که گروگان گرفته شده بود خودش راتکانی داد وآرام گفت: می توانیم به جایی تلفن بزنیم ؟ تااین را گفت همه سری تکان دادند مرد داد زد :نه! اصلن می خوای بیای جای من وایستی؟
این راکه گفت حساب کاردستمان آمد فهمیدیم که درچه مخمصه ای گیرکرده ایم .فرصت کردم باخودم فکرکنم . به خودم فکرمی کردم دردلم به وضعیت خودم گریه می کردم وضعیتی که هرلحظه ممکن بود بدتربشود.کارهایم را از جلوی چشمم می گذراندم براین خوب بود همین که توانسته بودم فکرکنم برایم غنیمت بود غنیمتی که ثانیه ثانیه اش برایم ارزش داشت. روزهایم رابیهوده ازدست داده بودم . بعداز مدت ها گریه کردم من زندگی ام
را جایی پیداکردم که هرلحظه ممکن بود تمام شود .
درهمین افکاربودم که صدای آژیرآمد درچشم به هم زدنی چند ماشن پلیس جلوی درکتابخانه بودند، تاجایی که من می توانستم دو ماشین پلیس جلوی دربود. یکی ازآن ها بلندگویی دردست گرفته بود ومی گفت : همه جا تحت محاصره است بهتره اسلحه هاتون روروی زمین بذارید .
پلیس یگان ویژه بود کاری جدی شده بود و ازحالت یک شوخی ویا یک بازی بچگانه درآمده بود .بیش تراز خودم نگران خانواده ام بودم برای اولین بارواقعا کسی رابیشترازخودم دوست داشتم اگرخانواده ام راتاحالا دوست داشتم به خاطراین بود که آنها کسانی بودند که من را دوست داشتند وبه من محبت می کردند. یعنی خودم رادوست داشتم. ساعت شش ونیم شده بود
حدود دوساعت ازشروع این ماجرامی گذشت. دراین دوساعت زندگی من عوض شده بود. صدای اذان راشنیدم صدای که بارها به گوشم خورده بود. می خواستم ازگروگانگیرهااجازه بگیرم که نمازبخوانم بعدباخودم فکرکردم این ها اجازه نمی دهند. نمی دانستم حکم نماز دراین جا چیست ولی تیمم کردم والله اکبرراگفتم درسجده رکعت آخربودم که صدای گریه ای راشنیدم سلام راکه گفتم رویم رابرگرداندم کتابدار بود .بی اختیار گریه می کردو باخودش حرف می زد. لابه لای حرف هایش چیزهایی می گفت یه چیزی ازحرف هایش دستگیرم شد. ازکتابی صحبت می کرد فکرکنم بوستان سعدی بود یه نسخه قدیمی .معلوم شد مه همه این ماجراها به خاطراین کتاب است باورم نمی شد که یک کتاب خطی ارزشمند درهمچنین کتابخانه محلی کوچک باشد.
گروگانگیرها به سمت ما آمدند ومارابازرس بدنی کردند هرچیزی که به نظرشان خطرناک بودرازما گرفتند از موبایل ولپ تپ گرفته تاکلید وکمربند. صدای سرفه مردی می آمد گوشه لبش خون چکیده بود دردستش اسپریی بود . بعد از چند ثانیه بیهوش شد.
بعدازاین که او بیهوش شد همه چیزبه هم ریخت گروگانگیرها به سالن ریختند وهمه چیزرآرام کردند. مردی که کت شلوارپوشیده بود گفتم من دانشجوی پزشکی ام حال این آدم اصلن خوب نیست باید یه کاری کرد . گروگانگیر اصلی گفت می تونی بری بالا سرش. بعدازچند دقیقه حال مریض بهترشد.
صدای رعدوبرق آمد. صدای قطره های باران که روی برگ ها می خوردند به گوش می رسید بوی باران درسالن کتابخانه پیچید.باران کم کم زمین ها اطراف کتابخانه راخیس می کرد قطره های باران روی شیشه ها می چکید. سکوت رازآلودی برهمه جا حکمفرماشده بود . بعدازچند دقیقه چند نفرجلوی درکتابخانه آمدند خوب نگاه می کنم آن ها خانواده من بودند چهر شان رانمی توانستم دقیق ببینم همین که آن هارادیدم خوشحال شدم همین که آن هازنده بودند برایم کافی بود. دلم برای آن ها می سوخت آن ها وضعیتی بدتر ازمن داشتند.
ناگهان تلفن ها زنگ خوردند.گروگانگیرها نمی خواستند به تلفن جواب بدهند.بعدازاین که تلفن سه بارزنگ خورد.
گروگانگیراصلی گوشی رارداشت بعد ازچندثانیه گفت :فک می کنی می تونه ماروتسلیم کنی ؟
بعدهم تلفن رازمین کوبید. بعدبا سرعت وعصبانیت سیم های تلفن رادرآورد وعملا دیگربا خارج هیچ ارتباطی نداشتیم .افسری که بیرون بود بعد ازاینکه فهمید با تلفن نمی تواند باآن ها صحبت کند. بلندگو را در دستش گرفت: به نفعتونه که تسلیم شید اگرتسیلیم نشد بدونید که کارتون تمومه.
افسرمنتظر پاسخ گروگانگیرها مانده بود آن هاهم به حرف افسرپاسخ ندادند.افسر بازهم گفت: به نفعتونه که تسلیم شید به شما هشدارمی دهم . ساعت 9 شب بود. افسر:فک می کنم شما حرف من رومتوجه نمی شید! الان یک مشت اجنبی ازکاری که توکردی خوشحالند همه تلویزیون های دنیا دارن حماقت تورونشون می دن بی بی سی صدای آمریکا همه شون نمی دونن ازخوشحالی چی کارکنن توداری گورخودت می کنی ، می خوای گوش نکن!
بعدازچند دقیقه افسر یک جمله گفت: حکم قتل خودت راامضا نکن!
همه چیز به هم ریخت گروگان ها پچ پچ می کنند گروگانگیرها هم فهمیدند که کارشان تمام شده است.
دستم راتوی جیب خودم کردم یه چیزی پیداکردم نمی دونم چی هستش تازه یادم آمد این بی سیمی بود که من ودوستم ساخته بودیم تاهروقت هرکداممان درمشکلی افتادیم به نفردیگر اطلاع دهیم. به زور توانستم به اوبفهمانم که من الان گرفتارم وآدرس کتابخانه رابه او دادم.
یک ربع بعد فردی خودرا از نوارها ردکرد وازلابه لای مردم خودرابه دم درکتابخانه رساند. اودوستم بود . به اونگاه کردم چشم هایش ازتعجب باز ماند خیره شد.
گروگانگیر اصلی پاهایش شل شد وروی زمین افتاد. پلیس دوستم رازروی پنجره جداکردند .تازه فهمیدم چه کارکردم.
گروگانگیر اصلی یک گوشه نشسته بود الان ساعت9:35 دقیقه بود. گروگانگیربه زور خودش رازروی زمین بلند کرد کتاب خطی راگرفت وبعد صدایش را بلند کرد: ازهمه تون عذر می خوام نمی دونستم باین کارم چه ضربه ای به شما می زنم. من یه آدم بدبختم که به خاطر مواد کارم به ابنجا رسید من نمی خواستم من نمی خواستم بعد سراغ من آمد اسلحه اش راپشت گردنم گذاشت گفت به محض این که ا
ز دربیرون اومدیم به سمت پل هوایی می دوییم. به سمت درحرکت کردیم دررابازکرد پلیس ها که مارا محاصره کردند عقب رفتند دوستم داشت جان می داد بعد یکدفعه گروگانگیرمن راگرفت وبه سمت پل دوید دوستم هم به دنبال ما می دوید همه جا خیس شده بود باران می بارید .ازپله های پل بالا می رفتیم به بالای پل رسیدیم دوستم دوپله پایین تربود. صدای گلوله آمد مرد ازپل به پایین پرت شد دوستم ایستاد همه چیزتمام شده بود.